نگاهی به نمایش «عند از مطالبه» به کارگردانی سامان خلیلیان

مردمانی حریص و خالی شدن از همه چیز

نمایش عند از مطالبه انتقادی و اجتماعی است و می خواهد برهه ای از زمانه را با قشرهای مختلفش که درگیر با مال و منال دنیا شده اند، بررسی کند. شاید بشود با این سطحی نگری ها به عمق و درازایی در خور تامل برخورد کرد که در آن آدمهایی که در سطح مانده اند اما آنها ما را دچار عمق میدانی خواهند کرد با این پرسش بنیادین که مگر می شود این همه آدم فقط و فقط دغدغه ی مال اندوزی و حرص و طمع داشته باشد؟! آن هم به ازای فامیل بودن -در حد درجه ۲ و ۳ که باید چنین خود را خوار و خفیف کنند؟!

مرتضی شاه کرم در این سالها یا از جنگ و آسیب هایش نوشته یا باز هم اگر خواسته چیزی بنویسد به سراغ اجتماع رفته و هنوز هم به این نگاه انتقادی توجه نشان داده است. یعنی نویسنده ای است که با دغدغه و از سر درد می نویسد و همیشه هم نمی خواهد فقط در سطح گویای پیرنگی باشد و ما را با چنین داستان هایی متوجه خود کند بلکه به دنبال زیر سطرهایی است که درنگ و تامل ما را در جذب پیرنگ ها دو چندان گرداند. نمایش عند از مطالبه می خواهد جامعه را به اقتضای پیامدهای بلندمدت جنگ تحمیلی نقد کند و درواقع نوعی نقد وارد بر همگان است که امروز ما را متوجه نگاه مادی گرایانه ای خواهد کرد که همه به دنبال مال و منال دیگران هستیم بی آنکه بخواهیم زحمتی بکشیم یا اصلا بدانیم که دنیا به هیچکس وفا نمی کند حتی به خود ما. در این جُستار نقد را به سوی نقد پساساختارگرایانه می بریم که بشود نگره شهودی را برای درک این وضعیت آیرونیک سمت و سو دهیم، هر چند اجرای خلیلیان در وجه نظام مادی و زمینی نمایش موفق می نماید اما هنوز برای درک وجه متافیزیکی این نمایش باید که نشانگان در خوری را به کار بیفزاید که در نهایت بشود آنچه باید را به بیان موثری نزدیکتر کرد. وگرنه اینک همه چیز بین باور و ناباوری معلق است و باید که بین این دو تعادل (بالانسی) استقرار یابد.   یک جوان و این همه داستان «عند از مطالبه» درباره زندگی جوانی است که در زمان جنگ مفقودالاثر شده است. او تک فرزند یک خانواده است و در زمان جنگ به جنوب می‌رود. پدر و مادرش در همان زمان که پسرشان در جبهه جنوب با آمبولانس خدمت می کند، فوت می‌کنند و ارث و میراثش دغدغه‌ای برای اقوام می‌شود که باید تکلیفش را مشخص کنند. این وضعیت و شرایط خاص ما را با نگاهی انتقادی به جامعه امروزی می‌رساند. در واقع یکی از بستگان به این نتیجه رسیده که اگر این جوان شهید شناخته شود تمامی ارثیه او به بستگان درجه ۲ و ۳ خانواده خواهد رسید؛ به همین خاطر همه تلاش می‌کنند که با هر ترفندی ثابت کنند که با او نسبت دارند تا به پول برسند.   پیامد جنگ به هر حال جنگ جنگ است و در آن آوارگی، زخم خوردگی، اسارت، کشتن و کسته شدن، تجاوز، چپاول، و مانند اینها امری غیر قابل پرهیز است و ما در این نمایش نیز بخش هایی از این رویدادها را می بینیم اما مهمتر اینکه این آدمها برای غارت کردن ارث و میراث احتمالی یک رزمنده نیز از هیچ رفتاری -حتی با فرومایه ترین رفتارها- دست بردار نخواهند بود. انگار اینها دارند می گویند که پشت جبهه مانده اند که این روزها را تجربه کنند و بیانگر پیامد کاذب و باطلی از جنگ باشند که گریبان آدمهای پشت خط نبرد را خواهد گرفت. نوعی گریبان گیر شدن است که در آن دیگر حضوری از انسان نیست و انگار نباید هم باشد چون اینها الزامات حضورشان در همین چپاول هاست و دلشان می خواهد بیشتر داشته باشند و دقیقا هم این زیاده خواهی ها برایشان نامعلوم است که چرا باید چنین باشد؟! مردی که زنش را اجبار کرده که بگوید حالا که شوهر سابقش نیست باید همچنان خود را همسر و وارثش بداند در حالی که سالها پیش از این اتفاق با جدایی از هم دور افتاده اند. اقوامی که بی خبرند از فوت پدر و مادر آن جوان اما الان به هر دری می زنند که این نسبت خانوادگی را برجسته کنند چون با این اثبات خویشتن حتما چیزی دست گیرشان خواهد شد... بلبشویی است اما انگار همه باید خیط بشوند و در پایان جز یک نامه و چند پلاک که به خانواده هایشان خواهد رسید، چیزی نصیب این طماعان روزگار نخواهد شد...   کنایه و آیرونی کنایه در لغت به معنای "پوشیده سخن گفتن" است و در اصطلاح ادبیات فارسی، ترکیب یا جمله‌ای است که مراد گوینده معنای ظاهری آن نباشد، اما قرینه‌ای هم که ما را از معنای ظاهری (مکنی‌به) متوجه معنای باطنی (مکنی‌عنه) می‌کند، وجود نداشته باشد. بنابراین کنایه ذکر مطلبی و دریافت مطلبی دیگر است. در این نمایش آدمها حالت کنایی پیدا می کنند و انگار همه به نوعی سیری ناپذیر در برابر دنیا صف آرایی کرده اند و فقط آن رزمنده که باید نام و نشان خیلی ها را به خانواده هایشان برساند سرگردان است وباید در جایی این پیام را بدهد و بعد هم خودش با دنیا وداع کند وگرنه همچنان مفقود و سرگردان می ماند. در فرهنگ واژگان انگلیسی آمریکن هریتیج معنی ثانویه آیرونی به این صورت آمده است: «ناسازگاری میان آنچه انتظار رخ دادنش وجود دارد و آنچه رخ می‌دهد.» این مفهوم اگرچه مترادف نامتجانس نیست اما با تعریف آیرونی نمایشی و موقعیت یکسان است. در تعاریف آیرونی ناسازگاری اغلب موجود است اما ناسازگاری باید برخی جنبه‌های حماقت یا غرور انسان را آشکار کند؛ بنابراین کاربر مورد استفاده فرهنگ واژگان آمریکن هریتیج استفاده آیرونی برای اتفاقات تأسف بار صرف یا ناامیدی‌های غافل گیر کننده قابل قبول نیست زیرا هیچ چیز از غرور یا حماقت انسان را نشان نمی‌دهد. همچنین از این جنبه فرهنگ انگلیسی آکسفورد بیان می‌کند: شرایطی که کردار و رویدادهای مربوط به یک شخصیت متضاد آنچه هست یا به صورت طبیعی از آن انتظار می‌رود، قرار بگیرد: یک نتیجه متناقض از رویدادها به طوری که وعده‌ها و تناسب چیزها به استهزاء گرفته شود. اینها، این جماعت طماع می دوند و یا دروغ و نیرنگ و ریا دست و پا می زنند که به پول و ثروت باد آورده برسند اما همه چیز از هم می پاشد و انگار چیزی در بساط نیست و همه دست خالی و سرافکنده باقی می مانند. این خواستن و نرسیدن وضعیت را آیرونیک می کند و کنایه نویسنده و کارگردان نیز بر همین اصرار و نشدن هاست که ضمن پر رنگ کردن جنبه های ریاکارانه تاکیدش سادگی و عاری از دنیا شدن هست چنانچه آنهایی که جانثاری کرده اند، سبکبال دارند خود را در مدار آرامبخشی می برند و...   ژانر و سبک عند از مطالبه به نوعی یک کمدی است اما در آن تلخی و گزندگی مفاهیم کنایی و آیرونیک نیز باعث می شود که نگاه مان متوجه اندوه و تراژدی هم بشود. از سوی دیگر این آدمها بی شمارند و از تیپ های مختلف اجتماعی اند که همگی درد مشترکی دارند و در آن سیری ناپذیر دارند خود را در مقابل خواسته های مادی شان می شناسانند. بنابراین حضور گروهی و متکثر تا حد زیادی معنا را برایمان غیر قابل تصور می کند اما در همان لحظه دچار درک متناقض از وجود این آدمها می شویم که بالاخره اینها دچار حرص و طمع شده اند و این هم حس و حال منفی است که بین آدمها کمابیش وجود دارد اما اینکه از بیرون تحریک شوند که بیایید به شما هم سهمی از شهید می رسد، همه را دچار این وسوسه همگانی خواهد کرد که در این بازی حضور داشته باشند. در این نمایش سقوط گروهی و درواقع جامعه هدف قرار گرفته است و این تراژدی شامل آنهایی می شود که در جامعه به دنبال ارزش و اعتباری سرشار از معنویت نیستند و برعکس همه چیز را با ولع در یافتن پول و برخورداری از ثروت و نظام مادی قوی برای خود تعریف و پی گیری می کنند و این تناقضی غریب است با مفهوم حقیقی انسان که رسما باید در تضاد با چنین نگاه و رفتاری باشد.   آینه های رودررو در طراحی صحنه آینه های روبرو بازی قشنگی را در پیش گرفته اند؛ اینکه آدمها مقابل هم صف آرایی می کنند و آینه ها در پشت آنها و درواقع آنها را به موازات هم تا بی نهایتی متداوم نشان می دهند و این همان ابدیتی است که انسانها در دنیا دچارش شده اند. در اینجا ضمن عنایت به ملحوظات ناشی از آینه ها که نمایانگر درون برهم ریخته و حتی پست و فرومایه انسان اند، و در برگیرنده حس و حالی هستند که در آن انگار درمان و توقفی نیز نباید باشد مگر متوجه این بی مقدار شدن باشیم. اما ای کاش کارگردان ضمن چیدمان رودرروی مخاطبان می توانست در پشت آنها هم آینه هایی را قرار دهد و این رودررویی تلویحا یادآور همان تصاویر بنیادین و منتقدانه ای باشد که در خود اجرا مد نظر قرار گرفته است. هر چند این رودررویی مخاطبان تا حدی تداعی گر همان حال و هوای درون اجراست و بخصوص در صحنه قرآن خوانی که هیچ یک از نقش ها خواندن قرآن را بلد نیستند و بعد عمه خانوم رو به تماشاگران می کند که هرکه قران خواندن می داند، به صحنه بروند و قرآن بخواند و درست مثل نقش ها کسی قرآن بلد نیست و این لحظه یکی شدن اشخاص اجرا و مخاطبان را گوشزد می کند که می تواند تلنگری برای این همسویی ها باشد. بنابراین این ایده هنوز در اجرا انگار کامل نشده باشد و هنوز می توان در ذی نفوذ بودن این آینه ها در ذهن و روان مخاطبان حساب باز کرد چون دامنه تاثیر را بالا می برد؛ هر چند بر هزینه های ریالی آن می افزاید. در بقیه موارد مراد دل کارگردان به سادگی در آوردن و بردن اشیایی چون مبل و میزها و در کنارش جابجایی آینه ها قابل درک و لمس خواهد شد... حتی در صحنه گورستان که در آنجا نیز باید بازیگران به دنبال گور گمشده بازی ها را سروسامان دهند و چند گلدان پیام آور این فضا خواهد بود. و در بخش آسمانی شدن نیز اتکای بیشتر به نور و آینه هاست که باید بازی های غیر عادی را در آنجا به عینیت در آورد اما انگار هنوز نور نمی تواند تعریف درست و شناسایی را برای چنین فضایی متبادر سازد و همه چیز بین واقعیت و فراواقعیت معلق می ماند. در حالیکه جهان دیگر باید به لحاظ فراواقعی بودن بیشتر نمود عینی و قابل درک بیابد و الان این مهم در شکل اجرای فعلی به طور غیر قابل درکی دارد ایجاد می شود و این نمی تواند مکمل بخش های واقعی تر و بیرونی تر روابط و رویدادها باشد که در این نمایش سعی شده است، هر لحظه اش با نشانگان مختصر و مفید نمود یابد.   بازی های ساده نقش آفرینی پروا آقاجانی، ابتسام بغلانی، جواد پولادی، آتیه جاوید، حسام‌ خلیل‌نژاد، محمد زوار بی‌ریا، مرتضی شاه‌کرم، الهه شه‌پرست، احمد صمیمی، سلمان فرخنده و سیدعلی موسویان طوری است که آنها باید در ارائه تیپ بکوشند بنابراین هر چقدر هم زحمت کشیده باشند، کمتر این بازی ها ما را متوجه خویش می گرداند. به هر روی بازی در سطح همین هست و در آن جذبه ای نیست که دامنه دار تلقی شود، مگر استثنائی باشد که در اینجا نیست. با آنکه اینها دو سه نقش را طوری پردازش می کنند که تازه بودنش ما را متوجه خویش گرداند. شاید محمد زوار بی ریا و سیدعلی موسویان در ارائه تیپ ها تقلایی بیشتری دارند و ما را متوجه تغییر رفتارها و بیان ها می کنند و این خود شاید ممیزه بازی شان نسبت به دیگر همکارانشان باشد، وگرنه باز هم توش و توان بازی را باید در القاگری شخصیت ها یا در کمدی در ورود به فاز کمدین شدن یک بازیگر جستجو کرد. اینجا همه نشان می دهند بازیگرند اما نه در آن حد که خلاق و منقلب کننده به حساب آیند.   پیامدی منحصر بفرد به هر تقدیر سامان خلیلیان دارد تقلایی را می کند که ما را با یک بن مایه انتقادی مواجه سازد و در وجه عینی و زمینی اش موفق می نماید و در وجه متافیزیکی و شهودی اش هنوز باید تلاشی باشد که ما را به باورمندی در آن وجه سوق دهد و اکنون ما فقط داریم می بینیم که در آنجا یک آدم که معلق است باید پلاک هایی را به خانواده ها برساند اما اینکه او در کجاست و چه حس و حالی دارد و ضرورت بودنش در صحنه چه باید باشد؟!، هنوز برایمان رنگ نیافته است و این خود نکته ای است که می تواند اجرای خلیلیان را کامل تر و موثرتر کند... هر چند تا اینجا هم توانسته ما را درگیر با محتوایی کند که شاید این روزها در روابط اجتماعی پر رنگ تر شده و آدمها در مقابل نظام مادی تر نقطه ضعف دارند و حریصانه تر به زندگی شان دارند سمت و سو می دهند... و چه بهتر که در مقابلش وجه دیگری از متعالی بودن نیز نمایان شود که در نهایت ماهیت درونی و باطنی انسان را در مقابل این ماهیت ضعیف و ویران شده ملاحظه کنیم. منبع: ایران تئاتر - رضا آشفته